داش آتان
یوسفا! اینجا کسی یعقوب نیست
لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست
ای گل زیبای من ،از غربتت اشکی نریز
نازنین ، اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست
گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند
بهترینم این دعاها جنسشان مرغوب نیست...

برچسب:
نویسنده: Ilia
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت
هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي . روز اول ، پسر بچه ۳۷
ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه
عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد .
او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به
پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ،
يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد . روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره
توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر
دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي
انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن
.ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي
زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در
دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده
ندارد ...
برچسب:
نویسنده: Ilia